به یاد قوی زیبای انزلی – اسطوره ای که پرواز کرده است...

تاریخ باشکوه فوتبال ملی کشورمان را بزرگمردانی رقم زده اند که با فداکاری و ایثارشان در عرصه قاره کهن آسیا ، مشعل پرفروغ قهرمانی را برافروختند و پرچم سه رنگ و پرافتخارایران را به اهتزاز درآوردند...


برخی ازاین ستارگان به مراحلی فراتر از قهرمانی می اندیشیدند که فقط بافتح قله های افتخارات ورزشی میسر نمی گردید... قایقران مردی ازتبار همین انسان ها بود که سودای پهلوانی درسرداشت تا مرزهایی فراتر از قهرمانی را درنوردد و نامش را در دل مردم جاودانه سازد... سیروس در مستطیل های سبز و در سراسر زندگی باعزت خود ، چشمه جوشان و زلال پهلوانی و مردانگی را برآورد و در جای جای سرزمین ایران جاری ساخت و تاریخ فوتبال ایران را از آن سیراب نمود.

آری ، 18 فروردین ماه هرسال در دیار قهرمان و جامعه ورزشی کشور مان ، سالگرد پرواز جوانمردی ازاین دنیای خاکی را به یاد می آوریم که واژه های عشق و مردانگی را در زندگی ورزشی و اجتماعی خود به تمام و کمال معنا کرده است... نامش جاودان و یادش گرامی باد...

خاطره ای از سیروس

چندسالی میشد که ارتباطم با فوتبال ملی و خارجی و تیم محبوبم استقلال کم شده بود... خیلی کم ، تا حدی که در جریان خیلی از بازی ها نبودم تا اینکه جام جهانی 90 ایتالیا ازراه رسید واین بار مارادونای افسانه ای و تیم ملی آرژانتین پیوندم رو با فوتبال برقرارکرد بطوریکه برای دیدن بازی ها تانیمه های شب بیدار می موندم... اون جام تموم شد و آرژانتین برخلاف جام 86 فینالو به آلمان واگذارکرد... بعداز فینال زانوی غم به بغل گرفته بودم و به آهنگ جام جهانی گوش سپرده بودم... آهنگی که برای من پایان دنیارو تداعی می کرد!... رویاهام نقش برآب شده بود... اشک های مارادونا گویای همه چیز بود... بعداز جام جهانی زندگی یکنواخت من ادامه داشت تا اینکه بازی های آسیایی 1990 پکن از راه رسید و بازم احساس شکفتن کردم!...

آیا این بار امیدم به یاس تبدیل نمی شد؟... دوسال بود که جنگ تمام شده بود و مردم به هوای تازه نیازداشتند... شرایط اجتماعی و گرایشات مردم درآن مقطع نسبت به دوران جنگ تغییراتی کرده بود و توجهشون به فوتبال بیشتر شده بود و با یاد سروری ایران در فوتبال آسیا عطش زیادی برای قهرمانی داشتند... قهرمانی در آسیا می تونست تاحدودی باعث ارضای مردم بشه و غرور خفته شون را بیدار کنه و باعث شادابی و نشاط درکل جامعه بشه... تیم خوبی داشتیم اون سال... سرمربی که علی پروین بود و تاجاییکه یادمه این بازیکنان حضورداشتند:

عابدزاده – مجتبی محرمی – شاهین بیانی – محمد پنجعلی – رضاحسن زاده – جواد زرینچه – مهدی فنونی زاده – سیدمهدی ابطحی – مجید نامجو مطلق – شاهرخ بیانی - مرحوم سیروس قایقران – صمد مرفاوی – فرشاد پیوس – عباس سرخاب – محمدحسن انصاری فر...

بازی های ابتدایی تیم ملی رو خیلی جدی دنبال نکردم... یادمه قبل از نیمه نهایی کره شمالی و ژاپن رو شکست داده بودیم... تیم منسجم و یکدستی داشتیم که اسکلت اصلیش از بازیکنان استقلال تشکیل شده بود... وقتی تیم به نیمه نهایی رسید تازه فهمیدیم چه موقعیت استثنایی نصیبمون شده!... یعنی میشد به فینال برسیم؟... حریفمون کره جنوبی بود که ازسالیان قبل پیشرفتش رو شروع کرده بود اما ما تازه از یک جنگ تمام عیار خارج شده بودیم و چاره ای نداشتیم که متکی به استعداد بازیکنان و عرق ملیشون باشیم... واقعا تصوراینکه به فینال برسیم برامون یک رویای دست نیافتنی بود... حالا تصور قهرمانی که جای خود داره... وای خدا یعنی میشه؟!...

روز بازی نیمه نهایی رو هیچگاه فراموش نخواهم کرد... عجب روزی بود!... حتی برخی از لحظه هاشو هم بیاد دارم... هرزمان یاد اون بازی می افتم نفس درسینه هام حبس میشه!...

بازی دروقت قانونی 0 – 0 تموم شد تا کاربه وقت اضافی کشیده بشه و همه چیز از نو شروع بشه... واقعا یک جنگ تمام عیاربود اون بازی... منم مانند میلیونها نفر دیگه بازی رو از تلویزیون می دیدم و نفس درسینه هام حبس شده بود... وقت های اضافه شروع شده بود و بازم بازی مساوی پیش می رفت که برقمون رفت!... عجب ضدحالی!... مستاصل شده بودم... باید چکارمی کردم؟... ازجام پریدم... تنها راهش بیرون زدن ازخونه بود!... چنددقیقه بعد سوار موتور وتخت گاز به سمت خانه مادر!... وای اگه اونجا هم برق نباشه چی میشه؟!... وقتی داشتم از میدون بهارستان پایین میومدم نگاهم به دو طرف خیابون می افتاد میدیدم رهگذرانی رو که بازی رو از طریق رادیوهایی که دستشون بود دنبال می کردند... اضطراب و هیجان در چهره ها موج می زد.

وقتی به نزدیکی خونه مادرم رسیدم متوجه شدم برقشون نرفته انگار که دنیارو به من داده بودند... وقتی رسیدم سریع تلویزیونو روشن کردم... الان یادم نمیاد مادرم اصلا خونه بود یانه؟!... بازم بازی 0 - 0 بود... نیمه دوم وقت اضافه شروع شده بود... بازی داشت مساوی جلو میرفت که دریک صحنه توپی به فنونی زاده رسید و اونم بدون معطلی سریع به سیروس قایفران پاس داد... همه این اتفاقات در چندثاینه رخ داد... اون مرحوم با یک استپ سینه ساده و ماهرانه توپ رو دراختیارگرفت و از بالای سر دروازه بان کره توپ رو وارد دروازه کرد... به همین راحتی... و گل گل گل.....

وقتی گل زدیم تمام کوچه و محله به هوا رفت... فریادهای شادی از همسایه ها و مردم کوچه و خیابون بلند شد!... یادمه همسایه مادرم خونه ای بود که خیلی شلوغ بود... چندتا خانواده پربچه زندگی می کردند... همونا کافی بودند که وقتی سیروس گل زد یه محله رو به هوا ببرند!...

بازی ادامه داشت... دقایق باقیمانده عجب لحظات کشنده ای بود!... خیلی سخت بود... کره جنوبی با تمام توان حمله می کرد و تیم ملی هم با دفاع چندلایه اجازه نمیداد به گل برسند... در اون دقایق دفاع تیم ملی زیرفشارهای بیرحمانه ای قرارگرفته بود و بچه ها تاآخرین نفس می جنگیدند... عابد زاده هم یک روز طلایی رو سپری میکرد... روی تمام خروجهاش موفق بود.

بالاخره بازی به پایان رسید و ایران پیروز شد و به فینال رسید... نفس راحتی کشیدیم...

درفینال هم باکره شمالی روبرو شدیم که در مراحل قبلی شکستش داده بودیم ولی تو این بازی تیم خیلی سختی بود... اون بازی هم در وقت قانونی و اضافی با نتیجه 0 - 0 تمام شد و این ایران بودکه درضربات پنالتی با هنرنمایی عابدزاده بازی رو برد و برای اولین بار بعد ازانقلاب ، ایران دربازی های آسیایی قهرمان آسیاشد...

هروقت یاداون قهرمانی می افتم بی اختیار چهره سیروسبرام تداعی میشه... گل سرنوشت سازش باعث شد ایران به فینال برسه و قهرمان بازیهای آسیایی پکن بشه... خداوند غریق رحمتش کنه... روحش شاد و یادش گرامی باد...

/ 0 نظر / 14 بازدید