استقلال و امير، قهرمان فوتبال پاک
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳  

اي امير٬ تو درختان را آموختي كه هيچگاه ريشه هايشان رابه گل آلوده نكنند و ....






گفتم كه باخود بنشينم و ازبلنداي نامت قصيده اي پردازم بانام ( محبوب قلب ها)٬ اما٬ ديدم تو چنان باشكوه و جلالي كه فقط بايد درچكاد انديشه هابه تماشايت نشست!




اي محبوب قلب ها! تمامي پرندگان تيزپروازوعقاب هاميدانند كه ( رسم پرواز) را بايد ازتو آموخت و ( اوج آسمان) و ( عمق درياها) را بايد درسمت نگاه تو جستجو كرد٬ كه تو٬ شكوه و جلال خود را با ابهت آسمان آبي و اعماق اقيانوس هاي بي كران پيوند زده اي و جلال و عظمت و سخاوت خودرابه ابرهاي باراني و هواداران عاشق بخشيده اي تا در جاي جاي ميهن ما و در مستطيل هاي سبز٬ طراوت بخش و پرورنده ي ( افراهاي آبي رنگ و تناور) باشند.


اي پاك ترين سپيده ي عشق!.... فداكاري و همت سربازان و حضور شورانگيز هواداران عاشقت را مي ستايم كه همواره سرشار از رشادت و عشق هستند و ايثارشان تورا تا بي نهايت هاي اين جهان جاري مي ساخت.


اي ازتبار دريا!...... استواري گام هاي سربازان و خروش حماسي عاشقانت چگونه بود كه توطپه ي بدخواهان را درهم شكست و به رسوايي كشاند و حريفان و رقيبان قدرتمندت را مبهوت ساخت؟!.....


ديروز و درلحظه اي كه بازي تمام شد٬ قلب هاي همه ي عاشقانت٬ آبي ترشد و خروش فريادشان با اشكهاي گرم سربازانت درهم آميخت و ازمرزهاي عشق و احساس هوادارانت فراتر رفت و ورزشگاه آزادي٬ عشق بازي و طنازي تو را باهواداران عاشق تابي نهايت هاي خدا٬پرواز داد.........


به راستي اين قامت بيداركه بود؟! ( امير) رامي گويم٬ اين شهامت يگانه٬ اين تماميت عشق٬ چه كسي او را به نام صدازد؟ كه اين چنين بي هراس باابرهاي سهمگين و سياه و در شب هاي طوفاني سفر كرد و در كوچه هاي ( عشق) ره پيمود؟!.........


به راستي ( امير) كه بود كه رقيبان در مقابلش سر تعظيم فرود آوردند و ( بهار)٬ با ارمغاني از گل تا بام سحر به پيشبازش آمد؟! براستي كه بود اين رهگذر؟! اين ( سردار بيدار)٬ اين ( مرد)٬ اين ( قرباني فوتبال پاك)!!! اين ..........


به راستي چه كسي ( امير) را باخود به سرزمين ( نيلوفرهاي آبي) برد؟ ... چه كسي اورابه ميهماني ستاره ها در ( مسجد جمكران) دعوت كرد؟! تا ( دو ركعت نماز عشق) را برپاي دارد و پس ازآن با ( آقا) و ( سرور) و ( امام) خود به نجوي بنشيند و از اين ( فوتبال ناپاك) گلايه نمايد؟! براستي كه بود اين ( پرستوي مهاجر)٬ اين( غريبه ي آشنا) كه اين چنين سوار بر ارابه ي عشق وايمان گرديد و آسمان فوتبال ايران را ( آبي آبي) ساخت؟!.........


اي ( امير استقلال)!........ درياي خروشان هواداران٬ امواجش را وامدارتوميداند و ميخواهند نامت را بر( بلنداي آسمان) بنويسند تا ( چلچله ها) از آن درس بياموزند. ( استقلال)٬ باآهنگ دلنشين گام هاي استوارتو٬ از ( بن بست بحران) گريخت و شادمانه به پرواز درآمد!


اي امير و اي ازتبار باران و نسيم!... ما ( هواداران) ميخواهيم درتنهايي خويش٬ ستاره هاي نوراني چشمان تورا به شماره بنشينيم و ( آبي ترين غزل) هارا تقديم تو كنيم كه اعتبار هر (پرنده) از توست!......


اي ازتبار دريا!..... تو درختان را آموختي كه هيچگاه ريشه هايشان را به گل آلوده نكنند٬ و درياهاراگفتي٬ تا در هر تپش٬ آرامش را به فراموشي مسپارند.......... تو سرشار از عشق آبي هستي و بوي شكفتن ميدهي. در كوچه هاي تاريك و متروك ديروز٬ گلواژه هاي عشق تو امروز٬ باماست٬ چرا كه در سايه ي ( فرماندهي) تو٬ ( بلند ترين قصيده ي استقلال) در باغ خاطره ها ترجمه شد!..........




و اينك اي محبوب! اي استقلال!...... اكنون٬ نام تو تنها يك هويت ورزشي نيست٬ بلكه زيارتگاهي است كه ميليونها عاشق و آبي دوست٬ پروانه وار ٬ هر روز بدان سوي روي مي آورند و شاعران تو را مي سرايند و تو نيز٬ ( دريا) را!.............




استقلال٬ امير و سربازان آبي و هواداران عاشق٬ درررررررررررود بر شما.........